تبلیغات در گلها 27

رمان توسکا قسمت یازدهم...
» نویسنده : بهــزاد زمان ارسال : 22:14
صبح که بیدار شدم همه بیدار شده بودن ولی توی اتاق بودن و داشتن آماده می شدن ... فریبا با دیدن من گفت:
- پاشو دیگه تنبل خان ... می خوایم بریم شهر خرید کنیم ...
نشستم سر جام و گفتم:
- خرید؟ چی می خوایم بخریم؟
- نمی دونم ... گفتن حاضر شین تا بریم خرید ...
کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:
- شماها چه سحرخیز شدین ...
طناز گفت:
- همچین سحرخیزم نیستیم ساعت نه و نیمه ...
- من که سرم درد می کنه ولم می کردین تا عصر می خوابیدم ... دیشبم که نتونستیم بخوابیم!
- راستی دیشب چه خوابی دیدی؟
الکی گفتم یادم نیست دوست نداشتم برام دست بگیرن ... من خودم از فیلمای ترسناک همیشه فراری بودم! حالا شده بودم بازیگر یه فیلم ترسناک ... خدا بخیر بگذرونه با بقیه فیلم ... بچه ها حاضر شدن و رفتن بیرون فقط فریبا موند ... گفتم:
- فریبا من نمی یام ...
- وااا! نمی شه باید بیای هیشکی اینجا نمی مونه ... تنها تو این ویلا سکته می کنی توام که مستعدی!
خندیدم و گفتم:
- گمشو ...
- پاشو ... پاشو حاضرشو بچه ها دارن صبحونه رو حاضر می کنن ...
به ناچار بلند شدم و رفتم جلوی آینه ... چشمام حسابی پف کرده بود ... یه مداد چشم برداشتم و کشیدم توی چشمم ... یه رژ هم مالیدم روی لبم و بعد از عوض کردن لباسم با فریبا رفتیم بیرون ... بچه ها تند تند داشتن سفره رو پهن می کردن ... همه اش می ترسیدم کسی به غیر از هم اتاقی هام و آرشاویر و مازیار هم از صدای جیغم بیدار شده باشن ... دوست نداشتم مسخره ام کنن ... ولی خدا رو شکر انگار کسی نفهمیده بود چون چیزی نگفتن ... آرشاویر هم همراه بقیه داشت کمک می کرد ... یه پسر مغرور خاکی! بی اراده داشتم با لبخند نگاش می کردم که فریبا زد سر شونه ام و گفت:
- نیشتو ببیند تابلو ...
خنده امو خوردم و اخم کردم ... یه دفعه آرشاویر برگشت سمت من ... قلبم ریخت ... یه نگاه عمیق بهم کرد و نگاشو برگردوند ... آهم بلند شد ... دیگه همه اش نگاشو می دزدید ... این همون پسریه که دیشب نگران من شده بود؟! همه نشستیم سر سفره و با هر هر خنده های پسرا و جوابای بامزه دخترا صبحونه رو خوردیم ... بعدش همه برگشتیم توی اتاقامون که حاضر بشیم و بریم خرید ... خیلی زود همه حاضر و آماده رفتیم بیرون ... بازم من سوار ماشین شهریار شدم و اینبار آرشاویر حتی بهم تعارف هم نکرد که برم توی ماشینش ... لجم از این می گرفت که عقب ماشینشو پر از دختر میکرد ... حالا باز خوبه که مازیار می شینه کنار دستش وگرنه من از حسودی دق می کردم ... عقب نشستم و فریبا رو هم به زور آوردم پیش خودم ... فریبا با هیاهو گفت:
- کجا می ریم شهریار؟
- می ریم شهر ...
- بابا این همه آدم معروفو می خوای ببری تو بازار؟
- اونجا هماهنگ کردیم .... چند نفر مامور دنبالمون می یان تا با خیال راحت بریم و برگردیم ...
- امیدوارم لوکیشن لو نره ...
آینه اش رو روی من تنظیم کرد و گفت:
- نه ... حواسمون هست ... بعدم اینجا ملک شخصیه ... کسی نمی تونه نزدیکش بشه ...
شونه ای بالا انداختم و هیچی نگفتم ... شهریار بازم تو آینه اش نگاه کرد اما اینبار نه به من ... به پشت سرمون و گفت:
- فریبا این دوست شوهرت چیزیشه؟
- کی؟!
- آرشاویر پارسیان دیگه ...
- نه ! ... چطور مگه؟
منم با کنجکاوی بهش نگاه کردم ... پوزخندی زد و گفت:
- بدجور به من نگاه می کنه ... انگار ارث باباشو طلبکاره ...
فریبا گفت:
- نه بابا ... کلا نگاهاش خشنه ... مشکلی نیست ... به خودت نگیر ...
بعد در گوش من پچ پچ کرد:
- بچه پرو زن مردمو سوار ماشینش می کنه هی برای من بغ بغو هم می کنه ... خل دیوونه!
خنده ام گرفت و لبمو گاز گرفتم ... ماشین راه افتاد و همه دنبال هم راه افتادیم سمت شهر ... دوباره اون جاده پر پیچ و خم و سنگلاخی را طی کردیم تا بالاخره بعد از چهل و پنج دقیقه رسیدیم به مسیر آسفالت و رفتیم سمت شهر ... به بازار که رسیدیم صبر کردیم تا به قول فریبا بادیگاردا بیان و بعد پیاده بشیم ... خیلی زود رسیدن و همه پیاده شدیم ... همین که وارد بازار بزرگ شهر شدیم توجه همه به سمتمون جلب شد و سیل جمعیت اومد طرفمون ... اول یه کم وقتمون به امضا دادن و عکس گرفتن گذشت تا اینکه بالاخره مامورا تونستن مردم رو متفرق کنن و ماها رفتیم دنبال خریدمون ... هر چند که خرید واسه آدمای معروف خیلی سختی ها داره ... قیمت ها رو دو برابر می گن ... صد تا جنس غیر از اون چیزی که خریدی می خوان بهت بچسبونن و هزار تا مشکل دیگه ... یه عالمه خوراکی واسه ویلا خریدیم با یه مقدار وسیله که بچه ها برای فیلمبرداری می خواستن ... وقتی همه خریدا انجام شد تصمیم گرفتیم برگردیم ... تو راه برگشت ... توی یکی از مغازه ها چشمم یه جفت صندل خوشگل رو گرفت و بی اراده رفتم سمت ویترین ... زل زده بودم بهش ... یه دست کت شلوار خوش دوخت داشتم که این صندل ها خیلی بهش می خوردن ... رفتم داخل مغازه ... فروشنده یه پسر قد بلند بود ... موهای بوری داشت و سنش می خورد بیست و دو سه ساله باشه ... قیافه خوبی داشت ... ولی نگاه عسلیش اصلا به دل نمی نشست ... به پشت سرم نگاه کردم ... هیچ کس دنبالم نیومده بود تو! پس فریبا کجا بود؟!!! دیگه نمی شد برم بیرون تصمیم گرفتم سریع صندل ها رو بخرم و برم ... پسره با نیش گشاد گفت:
- خیلی خوش اومدین خانوم مشرقی ... خبر اومدنتون تو بازار ما مثل بمب ترکیده ...
خیلی جدی گفتم:
- ممنون ... می شه لطف کنین اون صندلی مشکیه توی ویترین رو برام بیارین ...
- خواهش می کنم! مغازه متعلق به شماست ... چه سایزی؟!
- سی و هشت ...
سریع صندل رو آورد و گذاشت روبروم ... خودش هم نشست روی صندلی کنارم و گفت:
- مطمئنم خیلی به پاتون می یاد ...
توجهی به حرفش نکردم ... کفش اسپرتمو در آوردم و صندلو پام کردم ... با سنگینی نگاهش سرمو بالا اوردم ... بی شرف چنان زل زده بود به پای من که انگار داشت به رون مرغ سوخاری نگاه می کرد ... خودمم به پام نگاه کردم ... حق داشت بیچاره! پاهای ظریف و کوچیک با ناخنای بلند و کشیده که لاک قرمز زده بودم بهشون ...


آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- قیمتشون چقدره؟
لبخندی پلید زد و گفت:
- قابل شما رو نداره ... ارزش شما کل این مغازه است ... یه جفت صندل که چیزی نیست ...
با اخم نگاش کردم و گفتم:
- بفرمایید لطفا ...
فکر کنم ترسید چون سریع قیمت رو گفت ... بعدم رفت دم در و در حالی که به بیرون سرک می کشید گفت:
- فکر کنم گروهتون همه رفتن ...
اون یکی صندل رو هم پام کردم ... رفتم جلوی آینه که ببینم به پام می یاد یا نه تا سریع بخرم و برم بیرون ... دیگه داشتم نگران می شدم ... خداییش توی پام خیلی قشنگ بود ... دوباره نشستم روی زمین و خم شدم تا بند صندل رو از دور مچ پام باز کنم که اونم زانو زد جلوی پام ... دستشو آورد جلو و گفت:
- اجازه بدین کمکتون کنم ...
اینقدر شوکه شدم که دستم همونجا خشک شد و زل زدم بهش ... قبل از اینکه دستش برسه به مچ پام صدایی بلند شد:
- شاید بهتر باشه من به شما کمک کنم تا از جلوی پای این خانوم متشخص بلند بشی و دستتو هم تا نشکسته بکشی عقب ...
چنان با عشق به آرشاویر نگاه کردم که به بابام تا حالا اونطوری نگاه نکرده بودم ... پسره شوکه شد ... آب دهنشو قورت داد ... آروم از جا بلند شد و گفت:
- سلام آقای پارسیان ... خیلی خوش اومدین ... من قصد جسارت ...
- دهنتو ببند!
پسره خفه شد ... آرشاویر با نگاه خشنش به من خیره شد و گفت:
- این صندل ها رو می خوای؟
فقط سرمو تکون دادم ... آرشاویر رفت جلوی پسره و گفت:
- قیمت اینا چقدره؟
پسره مرز سکته بود ... گفت:
- قابل ...
- قیمت؟!!!!
منم ترسیدم ... دیگه اون بدبخت که خطا هم کرده بود هیچی! قیمتو گفت ... صندل ها رو بردم گذاشتم روی میز تا برام بذاره توی جعبه ... پسره سریع صندل ها رو گذاشت تو جعبه و بعدم داخل نایلون و داد دستم. نابلون رو گرفتم و به آرشاویر خیره شدم ... آرشاویر هم یه تراول در آورد گذاشت روی میزش و گفت:
- بقیه اش هم باشه واسه خودت ... بهتره بری پیش چشم پزشک تا چشماتو یه چک آپ بکنه ... یه کم زیادی می دوه ... دوست دختر بازیگر داشتن با کلاس هست! اما خیلی خیلی گنده تر از دهنته جوجه!
لال شده بودم به معنی واقعی کلمه ... اینو که گفت دست منو گرفت و کشید به سمت بیرون ... هیچی نمی تونستم بگم ... اول تصمیم داشتم پول صندل های رو بهش بدم اما پشیمون شدم ... یه یادگاری داشتن از آرشاویر لذتش بیشتر بود ... بذار فکر کنه من پروام! تا اومدیم بیرون گفت:
- همینجور سرتو می ندازی زیر از گروه فاصله می گیری؟! نمی فهمی موقعیتت طبیعی نیست؟ این همه مامور دنبال ما راه افتادن که تو واسه خودت سرخود راه بیفتی بری؟ خیلی بچه ای! یه جفت صندل حواستو پرت کرد؟
داشت منو سرزنش می کرد؟! اخم کردم و گفتم:
- اونقدر بزرگ شدم که بتونم از خودم دفاع کنم ...
پوزخندی زد و گفت:
- آره دیدم ...
هر کس که می خواست بیاد طرفمون آرشاویر با جمله ببخشید عجله داریم دکش می کرد و با سرعت منو دنبال خودش می کشید ... بغض کرده بودم طاقت نداشتم باهام اونجوری حرف بزنه ... دستم داشت تو دستش له می شد ... دیگه طاقت نیاوردم و گفتم:
- تو چت شده؟! چرا اینجوری می کنی؟!
با پوزخند گفت:
- چیه؟ ناراحت شدی؟ خودت خواستی ... نخواستی؟ پس دیگه غر نزن ... بدو تا همه نگران نشدن ...
- تو .. تو برای چی دنبال من بودی؟
- دنبال تو نبودم ... فقط یه لحظه متوجه شدم رفتی تو مغاره ... بعدم همه رفتن این بود که من اومدم دنبالت ... حوصله نداشتم گم بشی و گروه رو یه روز معطل کنی ...
- تو حق نداری با من اینجوری حرف بزنی ... اصلا تو کی هستی؟
با غیض زل زد توی چشمام و گفت:
- آرشاویر پارسیان ...
صدای شهریار نذاشت دو تا داد دیگه سرش بکشم تا خالی بشم:
- کجایین شما دوتا ؟ فکر کردم گم شدین ...
آرشاویر با سرعت راه افتاد سمت ماشینش و گفت:
- خانوم مشرقی خرید داشتن ...
شهریار اومد سمتم و گفت:
- چرا نگفتی تا همه وایسیم؟
- حواسم نبود ...
- خیلی خب حالا برو سوار شو ... بیشتر از این جایز نیست بمونیم ... بازارو به هم ریختیم ...
بغضمو فرو دادم و سوار شدم ... فریبا مشغول حرف زدن با طناز بود و ماشین رو گذاشته بودن روی سرشون ... ولی من ساکت و بغ کرده به بیرون خیره شدم تا رسیدیم ... دلم گرفته بود ... دلم محبت آرشاویر رو می خواست ... دلم عشق پاکشو می خواست ... خدایا غلط کردم گفتم نمی خوام ... ببخشید ... با خودم بودم ... اما انگار دیگه خیلی دیر شده بود ... نه نمی ذارم دیر بشه ... باید بهش حالی کنم پشیمونم ... باید بهش بفهمونم منم دوسش دارم ... اون دل منو برده ... الان دیگه محتاج محبتشم ... محتاج عشقشم ...
با توقف ماشین تازه متوجه شدم رسیدیم و رفتم پایین ... کمک بچه ها چند تا تیکه وسیله رو بردم تو ... آشپز هم اومده بود و برامون یه غذای شمالی خوش آب رنگ درست کرده بود ... همه حسابی گرسنه بودیم ... البته من با وجود گرسنگی زیاد چند لقمه بیشتر نتونستم بخورم ... هر وقت به آرشاویر نگاه می کردم اونو متوجه هر جایی می دیدم جز خودم ... داشتم عذاب می کشیدم ... وقتی خواستیم سفره رو جمع کنیم سریع رفتم کنارش و دستم رو دراز کردم تا بشقابایی که تو دستش بود رو بگیرم و گفتم:
- بده به من ... دیگه از امروز آقایون لازم نیست کار کنن ...
یه تای ابروشو پروند بالا و گفت:
- خودم می تونم ... نیازی به کمک نیست ...
بعدم از کنارم گذشت و رفت ... بغضم شدت گرفت ... سریع قبل از اینکه کسی متوجه دگرگونی حالم بشه زدم از ویلا بیرون ... جنگل های اطراف می تونستن آرومم کنن ... باید خودمو آروم می کردم نمی خواستم هیچ کس اشکمو ببینه ...

از ویلا رفتم بیرون و آروم آروم راه جنگل رو پیش گرفتم ... از بالا بلندی ها رد می شدم و اشک صورتمو خیس می کرد ... دلم خیلی گرفته بود ... آرشاویر نامرد دست پیشو گرفته بود ... عوض اینکه من برای اون طاقچه بالا بذارم و حرصش بدم اون داشت این کارو می کرد ... باید یه روش دیگه در پیش می گرفتم ... من با دیدن مهربونی ها و توجه های خاص آرشاویر داشتم کم کم وابسته اش می شدم ... اولین بار بود که یه مرد اینجوری وارد زندگیم شده بود و حالا می خواست بشه عشق اولم ولی محال بود بهش اجازه بدم ازم سو استفاده کنه ... از احساسم ... از محبتم ... احساس من عین یه بچه نوپاست ... نمی ذارم جون نگرفته بال و پرش رو بشکنن ... همینجور که از بین درخت ها می رفتم با خودم حرف می زدم:
- هی می گن مراعاتشو بکن ... هواشو داشته باش! حسادتشو تحریک نکن ... د آخه کجایین که ببینین اون داره چی کار می کنه؟!!
همینجور که می رفتم حواسم هم بود که مسیر رو گم نکنم ... صدای چهچهه پرنده ها داشت آرومم می کرد ... واقعا جنگل آرامش عجیبی داشت ... رسیدم به یه جایی که جلوی روم رو دیواری از درخت ها و خزه ها گرفته بود ... یه روزنه باریک فقط وجود داشت که به زور ازش رد شدم و از چیزی که اونطرف دیوار دیدم بی اراده جیغ کشیدم .... یه چشمه بود ... گرد و بزرگ... با آب شفاف ... تا تهش پیدا بود ... همه سنگ ریزه های کفشو می شد با چشم دید ... ماهی های ریز و درشت توش در حال شنا بودن و یه رود باریک ازش جدا می شد و توی دل درختا از نظر غایب می شد ... خشک شده بودم سر جام و داشتم به این منظره بدیع نگاه می کردم ... مهی که اطراف رو گرفته بود صحنه رو رویایی تر کرده بود ... آروم آروم به چشمه نزدیک شدم ... آب از دل زمین قل می زد ... اینقدر این آب شفاف بود که بی اراده کفشامو از پام در آوردم ... انگار همه غصه هام یادم رفته بود ... نشستم لب چشمه روی چمن ها و پاهامو آروم کردم داخل آب ... عجیب بود! آبش خیلی سرد هم نبود! جون می داد برای شنا ... چقدر دوست داشتم لخت بشم شیرجه بزنم توی چشمه ... حیف که وقت نداشتم وگرنه همین کارو هم می کردم ... از صدای خش خش برگ های پشت سرم سریع برگشتم ... از فکر اینکه یه جونوری چیزی باشه قلبم داشت تند تند می زد ... قامت آرشاویر که از دیوار خزه ها رد شد نفس حبس شده مو آزاد کرد ... تا حالا دقت نکرده بود چقدر قد بلنده! پیپش گوشه لبش بود ... آروم بهم نزدیک شد و با بهت گفت:
- این بهشتو از کجا پیدا کردی؟!
لبخند زدم و گفتم:
- می بینی چقدر قشنگه؟!!! هنوز باورم نمی شه بیدارم ... خدا چه مناظر زیبایی دور از چشم بشر خلق کرده! تازه این یکیشه ... ببین چند صد هزارتای دیگه هم هست ...
زل زد به آب و گفت:
- فوق العاده است ...
- تو از کجا اینجا رو پیدا کردی؟
انگار مسخ شده بود ... چون همونطور که خیره به آب مونده بود پیپشو از دهنش در آورد و گفت:
- فقط من دیدم از ویلا زدی بیرون ... حس کردم حالت خوب نیست ... اومدم دنبالت ... یه ساعت دیگه فیلمبرداریه ...
پامو از آب در آوردم و گفتم:
- پس برگردیم ... نگران می شن بچه ها ...
چشم از آب گرفت و گفت:
- یادم باشه دوربین بیارم چند تا عکس فوق العاده از اینجا بگیرم ... منظره اش منحصر به فرده ...
- آره خیلی قشنگه ...
دوتایی از دیوار سبز عبور کردیم و آرشاویر گفت:
- نترسیدی این همه راهو تنها اومدی؟ نگفتی گم می شی؟!
- نه .. حواسم بود ... مسیرو حفظ کردم ...
- یعنی اگه من دنبالت نمی یومدم خودت راهو پیدا می کردی؟
الکی خندیدم و گفتم:
- وای نگوووو ... اگه تو نمی یومدی من اینجا اینقدر می موندم تا استخونامم پودر بشه ... خیلی رو داریا! کسی دنبالت نفرستاده بود ... می تونی بری ... ببینم اصلا تو مگه نیومدی اینجا بری استودیو آهنگتو پر کنی؟ تو که دم به ساعت تو ویلایی ... کار و زندگی نداری؟
این من بودم؟!!! اه اه من دوباره آمپر چسبوندما! الان می زنه تو جنگل منو می کشه بعدم همین وسط چالم می کنه ... نگاهش پر از تعجب بود ... فکر کنم دلش برای این توسکای وحشی تنگ شده بود ... پوزخندی نشست گوشه لبش و گفت:
- فکر نکنم جای تو رو تنگ کرده باشم ... تو دوست نداری منو ببینی خیلی های دیگه دوست دارن ببینن ... دلیل نمی بینم دل اونا رو بشکنم ...
اایییییی پروووووو!!!! راست می گفت خب ... خیلی از دخترا چشمشون دنبالش بود ... اینم پرو! چه قشنگ به روم می آورد ... سرعت قدمامو بیشتر کردم ... از پشت سر گفت:
- هان چیه؟ فهمیدی اشتباه کردی؟! خب عذر خواهی کن تا ببخشمت ... حسودی نداره که دیگه ...
دلو زدم به دریا ... برگشتم طرفش ... پوزخندی زدم و گفتم:
- حسودی؟!!! نه اصلا ... می خوام زودتر برگردم که اگه احسان و شهریار بفهمن من نیستم خیلی بد می شه ... راه می افتن دنبالم ... نگران می شن ...
دوباره اومدم سرعت بگیرم که مچ دستم توی دستای قویش اسیر شد ... اوی توسکا خانوم! بازی بازی با دم شیرم بازی؟ با یه حرکت منو کشید به سمت خودش ... نزدیک بود سکندری بخورم ولی زود خودمو کنترل کردم ... از لای دندونای به هم چسبیده اش غرید:
- اگه برای حرص دادن من بخوای دور و بر اینا بپلکی نابودت می کنم توسکا ... نمی ذارم استخونات هم نصیب این لاشخورا بشه ...
داشتم با ترس نگاش می کردم که یه دفعه نعره کشید:
- فهمیدی؟!!!
پرده گوش من که پاره شد هیچی ... همه پرنده ها هم خفه خون گرفتن ... اینم از عکس العمل های هیستریک ... با ترس سرمو تکون دادم ... هنوز داشت مچ دستمو فشار می داد ... صورتش سرخ سرخ شده بود و رگ پیشونی و گردنش زده بود بالا ... هنوز آروم نشده بود ... ادامه داد:
- اگه دستشون بهت برسه ... اگه فقط نوک انگشتشون بخوره بهت ... هیچ کدومتون رو زنده نمی ذارم ... اینو بکن تو کله ات ... می کشمت توسکا ... به خداوندی خدا می کشمت ...
توی چشماش حقیقت فریاد می کشید ... ازش نمی ترسیدم اما خیلی نگرانش بودم .... فقط گفتم:
- نگران نباش ... مقید تر از این حرفام ... تا وقتی این صیغه هست ...
غرید:
- این صیغه تا ابد هست ...
بعد دستمو ول کرد و جلوی من راه افتاد ... با لب و لوچه آویزون دنبالش راه افتادم ... حرکتش خوشحالم کرده بود ولی! این نشون می داد هنوز امید هست ... ولی خداییش بازی با غیرتش خیلی خطرناک بود ... دوتایی برگشتیم به ویلا ... خدا رو شکر کسی متوجه غیبتمون نشده بود ... آرشاویر از همون لحظه با مازیار راه افتادن سمت شهر که توی استودیوی شهر آهنگش رو تنظیم کنن ... ما هم آماده فیلمبرداری پلان های روز شدیم ...پنج روز بود آرشاویرو ندیده بودم ... صبح زود می رفتن استودیو شب که همه خواب بودن بر می گشتن ... ما هم توی این مدت همه پلان های روزو گرفتیم و دوباره نوبت پلان های شب رسیده بود ... دلم خیلی براش تنگ شده بود ... حس های عجیب غریبی داشتم این مدت نسبت بهش پیدا می کردم ... دل تنگ؟! اونم برای یه پسر؟! یه کم عجیب بود ... به خودم توپیدم:
- این عجیبه که تو دلت براش تنگ نشه ... خیر سرت شوهرته ... محرمته ... واسه خودتم کلاس می ذاری اوسکول؟
با این هشدار آروم تر شدم انگار ... روز ششم بود ... ساعت سه بعد از ظهر بود و همه بچه ها خوابیده بودن تا شب بتونن تا نزدیک صبح بیدار باشن ... منم توی چرت بودم که صدای گوشیم بلند شد ... سریع بدون نگاه کردن به شماره چنگش زدم ... نمی خواستم کسی بیدار بشه ...
- الو ...
- توسکا جونم سلام ...
اینبار شناختمش:
- سلام به روی ماهت ترسا خانوم!
- خوبی؟! دختر عمه عیال ما خوبه؟
با خنده گفتم:
- عیال؟!
- آره دیگه ... آرتان عیالمه ...
- آره اونم خوبه سلام می رسونه بهتون ...
- سلامت باشه .... توسکا جون غرض از مزاحمت اینکه آدرسو بده ما داریم می رسیم ...
سیخ نشستم سر جام و گفتم:
- جدی نمی گی!
از تعجبم طور دیگه ای برداشت کرد و گفت:
- ناراحت شدی؟ ولی تو خودت گفت ایرادی نداره ...
- نه نه عزیزممممم ... خیلی هم خوشحال شدم فقط یه کم شوکه شدم ...
- آهان ... گفتم اگه ناراحت شدی برگردیما ...
- نه عزیزم ... خیلی خوش اومدین ... کجا هستین حالا؟
- تازه وارد رامسر شدیم ... زنگ زدم آدرس بگیرم بیایم پیشتون ...
حقیقتا از اومدنشون خوشحال شدم و آدرسو طوری که بفهمن براشون توضیح دادم ... بعدش هم بلند شدم و دستی به سر و صورتم کشیدم ... به خدمتکارمون دستور چایی تازه دم با کیک دادم و خودم هم رفتم توی باغ ویلا منتظر شدم تا بیان ... یه بلوز گشاد ولی کوتاه به رنگ سبز ارتشی تنم بود با یه شلوار لی مشکی تنگ تنگ ... صندل هایی که خریده بودمو هم پوشیده بودم یه شال حریر مشکی هم انداخته بودم روی موهام ... یه کم که قدم زدم رسیدن ... باغبون ویلا درو روشون باز کرد ... این باغبون رو هم شهریار استخدام کرده بود که تا وقتی اینجاییم گلا و درختا خراب نشن ... فراری قرمز رنگی وارد شد و تا جلوی پای من پیش اومد ... دکتر تهرانی با ژست مخصوص خودش پشت فرمون نشسته بود و ترسا هم کنار دستش بود ... یه بچه کوچولوی تپل مپل هم توی بغل ترسا بود و معلوم بود داره از سینه مامانش شیر می خوره ... تا ماشین ایستاد سریع درو باز کردم و گفتم:
- سلام مامان کوچولو ...
ترسا هم با خنده سرشو یه کم کشید طرفم و گفت:
- سلام بازیگر ... معروف ... مشهور ... سوپر استار ... باقلا ... لواشک ...
با خنده بوسیدمش و خوش آمد گفتم ... دکتر تهرانی هم پیاده شد و گفت:
- سلام ... خسته نباشین ...
صاف ایستادم و گفتم:
- سلام دکتر ... شما خسته نباشین ... این همه راهو رانندگی کردین ...
- نه بابا چه خستگی؟ مگه کسی کنار تری خسته هم می شه ...
ترسا سریع از داخل ماشین گفت:
- آرتان یه ماچ رو لپت ...
دکتر خنده اش گرفت و گفت:
- باید ببخشید که ما مزاحم کارتون هم شدیم ...ولی این خانوم من تا گیر می ده دیگه ول نمی کنه ...
- نه بابا چه مزاحمتی؟ مگه توی دست و پای ما هستین؟ اتفاقا خوشحالم شدم ... کمک شما خیلی به کارم می یاد ...
- اتفاقی افتاده؟
ماشینو دور زدم و رفتم روبروش ایستادم و گفتم:
- دکتر ...
پرید وسط حرفم و گفت:
- می شه منو دکتر صدا نکنی؟ معذب می شم اینطوری ...
- پس چی بگم؟
- آرتان ... خیلی صمیمی ...
- ولی آخه ...
- ببین توسکا ... من همیشه با مراجعام راحتم ... اونا اکثرا منو به اسم کوچیک صدا می کنن.
- اوکی ... ببین آرتان ... آرشاویر اینجاست ...
- خب؟ این که خیلی خوبه ...
- قضیه داریم آخه ...
- یعنی چی؟
- آرشاویر از این رو به اون رو شده ...
تند تند شروع کردم به توضیح دادن قضایا ... می خواستم تا کسی نیست همه چیزو تعریف کنم ... آرتان هم موشکافانه همه حرفامو گوش کرد ... و هیچی نگفت ... وقتی حرفام تموم شد گفت:
- تو جدا نمی دونستی خواننده است؟ من همون روز که اسمشو روی پرونده اش دیدم شک کردم ...
- نه به خدا ... من خواننده ها رو نمی شناسم آخه ...
- خیلی خب ... حالا لج کرده؟
- نمی دونم .... لج یا هر چیزی ... ولی داره با رفتاراش اذیتم می کنه ... هم غیرت داره و نمی ذاره یه قدم کج بردارم ... هم کم محلی می کنه و جوری نشون می ده که انگار من اصلا براش مهم نیستم ...
- تو کدومو بیشتر می پسندی ؟
- من عاشق بودنشو در عین اقتدار می پسندم ...
ترسا از تو ماشین داد زد:
- منظورش یکی مثل توئه آرتان ...
آرتان با اخم گفت:
- تری ... تو به حرفای ما گوش می کردی؟
- وا! خب بلند حرف زدین ... به من چه؟
به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده ... گوله نمک بود این دختر ... آرتان گفت:
- آترین هنوز سیر نشده؟
- نه بابا ... عین باباش می مونه ... سیر نمی شه که ...
لبخند آرتان پر رنگ تر شد و رو به من گفت:
- باید ببینمش ... از نزدیک باهاش برخورد کنم ... باید ببینم اینم یکی از رفتارای هیستیریکش هست یا فقط واسه جلب توجه تو داره اینجوری رفتار میکنه ...
- دیگه دست خودتو می بوسه ...
- باشه ... هر کار از دستم بر بیاد انجام می دم ...
با محبت نگاش کردم و خواستم چیزی بگم که ماشین آرشاویر از ته جاده نمایان شد ... خیره موندم به ماشین ... بالاخره بعد از شش روز اومد ... چقدر دلم براش تنگ شده بود!


ماشین آرشاویر آروم آروم اومد و کنار ماشین آرتان پارک کرد ... داشت مثل میر غضب نگامون می کرد ... چند لحظه به من و چند لحظه به آرتان ... آرتان خونسردانه دست به سینه به ماشینش تکیه داد و رو به من گفت:
- طبیعی باش ...
ترسا از تو ماشین گفت:
- کیه؟ آرتان برو اونور ... نمی بینم ...
آهسته گفت:
- ترسا چند لحظه هیچی نگو ... سر جات هم بمون ...
ترسا ساکت شد و من هم به تبعیت از آرتان خونسردانه ایستادم ... آرشاویر از ماشین پیاده شد و در حالی که چپ چپ نگام می کرد گفت:
- معرفی نمی کنی توسکا؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- یکی از دوستام ... آرتان ...
نمی شد بگم آرتان روانشناسه ... نمی خواستم حس بدی نسبت بهش پیدا کنم ... آرشاویر با چشمای بیرون پریده گفت:
- دوستت؟!!!
آرتان قدمی جلو رفت و گفت:
- خوشبختم آقای پارسیان ... دیدن شما افتخاری بود واسه من ...
آرشاویر به ناچار باهاش دست داد و بازم با نگاهی پر از سوال به من خیره شد ... منم بی خیال به اونطرف نگاه کردم ... آرتان گفت:
- توسکا جان ... این ویلا فوق العاده است ... بهتره این دور و اطراف رو به من نشون بدی ...
وای! این آرتان چرا همچین کرد؟ آرشاویر با رگی بیرون پریده گفت:
- خیلی ببخشید ولی زن من لیدر کسی نیست ...
زن من؟!!! اااا مگه نامزدی ما پنهانی نبود؟ چرا لو داد؟ لابد فکر کرد اینا غریبه ان! آرتان خیلی خونسردانه به طوری که نشون بده قضیه محرم بودن ما رو می دونه گفت:
- آقای پارسیان ... من که نمی خوام توسکا رو بدزدم ...
- خیلی ببخشید ... ولی چه دلیلی داره که شما زن منو به اسم کوچیک صدا می کنین؟ اینجا چه خبره؟ اصلا شما کدوم دوستش هستین که من نمی شناسمتون؟
آرشاویر داشت از کوره در می رفت ... من داشتم می ترسیدم اما آرتان هنوز هم خونسرد بود ... گفت:
- خب شاید شما همه دوستای توسکا رو نمی شناسین ... هیچ دوستی دوستشو به اسم فامیل صدا نمی زنه ...
- یعنی چی؟ توسکا ...
من که از صدای بلند آرشاویر جا خورده بودم گفتم:
- آرتان ....
آرشاویر قدمی جلو اومد و با داد گفت:
- آرتانو کوفت ... آرتانو زهرمار ... بیا برو سوار ماشین شو ببینم ...
قلبم مثل یه بچه گنجیشک می زد ... آرتان هم که فهمید من ترسیدم از جلوی ماشین کنار رفت و گفت:
- ترسا ... خانومم ... آترینو بده به من دیگه ... بسشه ... خودت هم بیا پایین ... یکی از خواننده های مورد علاقه ات اینجاست ...
آرشاویر مات مونده بود روی ترسا و آترین ... آرتان با یک دست آترین رو کشید توی بغلش ... آترین کوچولو شصت دستش رو کرده بود توی دهنش و داشت می مکید ... دلم براش ضعف رفت چقدر دوست داشتم برم بغلش کنم ... اما الان وقتش نبود ... ترسا خانوم وار پیاده شد و به دور از شلوغ بازی با لبخند گفت:
- آقای پارسیان! خلی از دیدنتون خوشحالم ... من ترسا هستم ... دوست توسکا ... و خانوم آرتان ...
آرشاویر واقعا لال شده بود ... آب دهنشو قورت داد و گفت:
- خوشبختم ...
داشتم از خنده می ترکیدم ... ترسا خودشو چسبوند به من و گفت:
- عزیزم دلم برات یه ذره شده بود ... بیا بریم یه دوری بزنیم من درست و حسابی ببینمت ...
برای این که از اون وضع خلاص بشم راه افتادم به سمت پشت ویلا ... ترسا هم کنارم می یومد و غر غر می کرد:
- بیا ! به من می گه گوش نکن ... اگه گوش نکرده بودم که الان نمی دونستم باید جلوی هیجانمو بگیرم و این آقای غیرتی رو بشونم سر جاش ... می پریدم وسط و می گفتم وااااااااااای آرشاویر ججووووون من عاشق صداتم ... نوکرتم بیا یه امضا بده ... نه امضا کمهههههه بیا یه عکس عشقولی با هم بگیریم ...
خندیدم و گفتم:
- ترسااااا بیش فعالیا!
خندید و گفت:
- آره آرتانم همینو می گه ...
- پسرت چه جیگر خوردنیه !
- دست رو دلم نذار که خونه ... عشق باباشه! از حسودی بعضی وقتا می خوام بمیرم ...
- ا چرا؟ اون که پیداست واسه تو می میره ...
- آره خداییش ... ولی خب بعضی وقتا حسودیم می شه ... خودم کردم که لعنت بر خودم باد ...
با خنده گفتم:
- خودت بچه خواستی؟!
- آره بابا ... به خاطرش افسردگی گرفتم یه مدت ...
- جدی؟!
- آره ... ماجراها داره برای خودش ...
- تعریف کن برام تا برخورد این پسره یادم بره ... این منو دیوونه نکنه خیلیه ...
- وا این بدبخت چی کار کرد مگه؟! همه مردا همینطورن ... آرتان همچین غیرتی می شد قبلنا که من خودمو خیس می کردم ...
- جدی می گی؟ یعنی طبیعیه؟
- من نمی تونم عین آرتان نظر کارشناسانه بدم ... اما اگه نظر شخصیمو بخوای می گم طبیعی بود ... خب تو زنشی ... جدی زنشی؟!!!!!!
از حالتش خنده ام گرفت و گفت:
- ماجراش مفصله ... تو ماجرای بچه تو بگو ...
- هان! جونم براتون بگه ... من و آرتان سر یه سری مسائلی یه کم دیر رفتیم ماه عسل ...
- خب ...
- وقتی رفتیم من حامله بودم ...
- آخیی نازی ...
- آره ... اونوقت کلی عشق و حال کردیم اونجا ... یک ماه تموم ... وقتی بر می گشتیم من دو ماهم بود ... جا دشمنت خالی توی فرودگاه تهران که می خواستیم فرود بیایم ... هواپیما خیلی بد فرود اومد ... تقریبا همه سکته کردن! منم مثل بقیه ... آرتانو گرفته بودم جیغ می کشیدم ... بعدم تکونای خیلی خیلی بدی خورد هواپیما ... هیچی دیگه دردسرت ندم ... بچه سقط شد رفت پی کارش ...
صدای آهم نا خود آگاه بلند شد ...
- وای!
- آره ... منو رسوندن از فرودگاه بیمارستان و با هزار درد سقط کردم ... آرتان بیچاره سکته رو زد ... من درد می کشید زار می زدم آرتان داد می زد و فحش و بد و بیراه نثار خلبانه و شرکت هواپیمایی و کانادا و ماه عسلو بچه و خودشو شایانو خلاصه همه کرد ... بالاخره بعد از یه هفته من مرخص شدم اما افسرده ... دلم بچه مو می خواست ... آرتان هی می گفت بابا به خدا ما وقت زیاد داریم برا بچه دار شدن ... اما فایده نداشت ... خل شده بودم! الان که فکر می کنم می بینم عجب دیوونه ای بودما! اما خوب حرف تو مخم نمی رفت که نمی رفت ... دست آخر آرتان دیوونه شد ... بقیه اش بالا هجده است بگم؟!
با خنده گفتم:
- بگو دختر شیطون ...
- هیچی آقا یه شب که من داشتم گریه می کردم هی می گفتم وای بچه ام ... وای گل پسرم ... وای تاج سرم یهو دیدم پر شدم رو دست آرتان و منو برد توی اتاق خوابوند روی تخت و گفت:
- همین الان یه بچه دیگه بهت می دم ... به شرطی که بخندی ... بخندی برام ... می خندی؟ آره ترسا؟ قول می دی بخندی برام؟
زل زدم توی چشماشو سرمو تکون دادم ... لبخندی زد و منم خندیدم ... خدا می دونه اون شب این پسر با من چی کار که نکرد! ولی از صبحش می دونستم که صد در صد حامله ام ...
به اینجا که رسید غش غش خندید ... منم خندیدم و گونه اشو کشیدم ... درست عین بچه ها تخس بود ...

صدای آرتان از پشت سرمون بلند شد:
- به چی می خندی عسل؟
ترسا خنده اشو خورد و گفت:
- زنونه بود عزیزم ...
آرتان هم با لبخندی موذی سرشو تکون داد و رو به من گفت:
- توسکا ... مشکلش خیلی هم حاد نیست ...
- یعنی چی؟
- یعنی یه کم زیادی غیرتی شد ... ولی غیر طبیعی نبود ... هر مردی جای اون بود و یه مرد غریبه رو توی ویلای شخصیشون کنار زنش می دید همین کارو می کرد ... تازه زنه هم برگرده بهش بگه دوستمه ...
ترسا با خنده گفت:
- ووی ووی ووی من اگه جا تو بودم ... این آرتان تیکه تیکه ام می کرد ... این بیچاره که فقط دو تا داد زد ...
آرتان هم لبخندی نثار ترسا کرد و به من گفت:
- الان که چیزی از بیماری درش نیست ... اما در آینده ... نمی دونم ... شاید هم نگرانی ما بی علته ...
- پس دلیل این رفتارای اخیرش چی می تونه باشه؟
- اینو باید کم کم بفهمم ... هر چند که الان این برام مشخص شد اون دیوونه توئه ... مردا فقط برای کسی که دوسش دارن و براشون مهمه غیرتی می شن ...
آهی کشیدم و زیر لب گفتم:
- امیدوارم ...
آترین تو بغل آرتان به قان و قون کردن افتاد ... ای جااانننننمممممم ... تازه وقت کردم درست حسابی این بچه رو ببینم ... یه سر همی لی به رنگ سورمه ای تنش کرده بودن ... شلوارش پاچه کوتاه بود تا سر زانوهاش ... یه جفت جوراب هم پوشیده بود که یه کم بالاتر از مچ پاش می یومد .... با کفشای کوچولوی آل استار سورمه ای و سفید ... موهای بلندش باز ریخته بود دور و برش ... پوست سفیدش عین برگ گل بود ... از نزدیک چشماش بیشتر عسلی می زد ... دستاشو می کشید تا بره بغل مامانش ... ترسا غر غر کرد:
- سنگینی آترین ... یه ذره بغل بابات بمون ... رفتیم تو می گیرمت ...
بچه غر می زد ... ترسا هم با غر جوابشو می داد ... مرده بودم از دستشون از خنده ... آرتان که منو دید خنده اش گرفت و گفت:
- می بینی؟ این نی نی خودش حالا حالا ها باید بزرگ می شد ... ترسا! بچه خودشو کشت!
رفتم جلو و با یه حرکت کشیدمش تو بغل خودم .... موهای لختش ریخت روی صورتش ... با یه حرکت بامزه سرشو تکون داد تا موهاش برن عقب و بتونه منو ببینه ... یه ذره منو نگاه کرد ... یه دفعه لب برچید ... دهنشو باز کرد اندازه دهن اسب آبی و شروع کرد با جیغ به گریه کردن ...تا زبون کوچیکه ته حلقشو هم دیدم ... با ترس گرفتمش سمت ترسا و گفت:
- ووی مال خودت ... بیا بگیرش نخواستم ...
آرتان در گوش ترسا چیزی گفت که چون گوشام تیز بود شنیدم:
- بچه هم عین باباش به بغل هیشکی جز تو عادت نداره ... چی کار کردی با ما؟
و ترسا هم در حالی که آترین رو بغل می گرفت با تمام عشقی که یک زن می تونه نسبت به شوهرش داشته باشه به آرتان خیره شد ... لبخندی زدم و خواستم ازشون فاصله بگیرم که ترسا سریع گفت:
- توسکا می ری تو؟
- آره عزیزم ...
- ما هم می یایم ... اینجا کسی ما رو نمی شناسه یه وقت مثل آرشاویر پاچه مونو می گیرن ...
من خندیدم و آرتان با چشم غره گفت:
- ترسا!
همه با هم رفتیم داخل ... بچه ها تک و توک بیدار شده بودن ... ترسا و آرتان رو به عنوان دوست خونوادگی معرفی کردم و بعدم ترسا رو بردم توی اتاق خودم ... آرتان هم به خواست خودش با آرشاویر و بقیه هم اتاق شد ... آرشاویر تموم مدت جاگیر شدن آرتان اینا یه گوشه نشسته بود و موشکافانه ما رو زیر نظر گرفته بود ... منم هی از جلوش رد شدم و پشت چشم براش نازک کردم ... خیلی عجیب بود با آرتان گرم گرفته بود ... چه عجب ... جز مازیار یکی دیگه رو هم داخل آدم حساب کرد ... البته با همه خوب بود ... ولی صمیمی نه! شاید الان چون مازیار نبود و استودیو مونده بود برای اینکه حوصله اش سر نره با آرتان سرگرم شده بود ... آترین بیچاره مدام دست به دست می شد و نمی دونست بخنده یا گریه کنه ... خداییش بچه خیلی خوشگلی بود و همه رو عاشق خودش کرده بود ... ترسا نشست کنار من و گفت:
- تو یه مجله خوندم لیسانس داری ... درسته؟
با لبخند گفتم:
- آره ...
- چه رشته ای؟
- مدیریت صنعتی ...
- خوش به حالت راحت شدی!
- تو دانشجویی مگه؟
- آره ... الانم مرخصی گرفتم اومدم یه نفس بکشم ... کارای آترین و خونه داری و درس با هم ... خیلی سخته به خدا!
- آره واقعا ... خدا صبرت بده ... چه رشته ای می خونی؟
- پزشکی ...
با حیرت گفتم:
- واقعا؟!!!!
- آره ... با کمک همین آرتان قبول شدم ... وگرنه می خواستم برم کانادا ...
- بابا اراده! بابا خانوم دکتر ...
خندید و گفت:
- اگه این آترین بذاره من درس بخونم ! همه کتابامو پاره می کنه ... هر وقت می بینه نشستم پای درس جیغ می کشه بنفش ... شبا که آرتان می یاد خونه می دمش دست آرتان می رم توی اتاق مطالعه ام می شینم تازه به درس خوندن ... اونم با وجود اون همه خستگی ...
- چرا پرستار براش نمی گیری؟
- پرستار جوون که خطرناک و دردسر سازه ... با اینکه از آرتان مطمئنم ولی از مکر دخترا می ترسم ... به خصوص از وقتی کتاب الهه ناز رو خوندم ... خوندی؟
خندیدم و سر تکون دادم ... گفت:
- آره والا چشم ترس شدم ... پرستار مسن هم از پس این وروجک بر نمی یاد ... حالا قراره یه خدمتکار بگیریم که من حداقل کارای خونه رو نداشته باشم بکنم ... که البته بازم آرتان غر می زنه می گه من دستپخت کسیو به جز تو نمی خورم ...
- امان از این مردای شکم پرست ...
- همینو بگو ... خلاصه که تا این درس من بیاد تموم بشه و من یه نفس راحت بکشم شش بار جون می دم ...
- نه عزیزم انشالله به خوبی و خوش تموم می شه ...
- انشالله!
طناز اومد خودشو انداخت کنارمون و گفت:
- خب عروس دایی! تعریف کن ببینم ... چه خبرا اومدین اینوری؟
- تو بگو ... دختر عمه آرتان ... خوبی؟ عمه خوبه؟
- همه خوبن ... سلام می رسونن ... شنیدم قراره بیاین شمال ... اما فکر کردم با خاله اینای آرتان می رین ...
- آره قرار بود با طرلان و نیما بریم که ما تصمیم گرفتیم بیایم پیش شما ... اونا هم دیگه انصراف دادن .... چون پسر من کوچیکه ... هنوز خیلی شیطون نشده ... اما پسر نیمایی و طرلان زلزله است به معنای واقعی! می یومد اینجا رو به گند می کشید ...
- ای جانم! من فقط یکی دوبار دیدمش ... اسمش اگه اشتباه نکنم نیاوش بود ...
- درسته ... نیاوش ... ورپریده! هر بار می یاد خونه مون من عزا می گیرم ...
دیدم اون دو تا سرگرم حرفای خونوادگی شدن که من ازش سر در نمی یارم پس بلند شدم که جایی سر خودمو گرم کنم ... ترجیح می دادم فیلمنامه پر استرس امشبو یه بار دیگه مرور کنم ... غرق مطالعه بودم که شهریار نشست کنارم و گفت:
- مگه حفظ نیستی؟
بدون اینکه چشم از نوشته ها بردارم گفتم:
- چرا ... دارم مرور می کنم ...
- باریکلا ... ولی اینو ول کن ... یه خبر برات دارم ...
کنجکاوانه نگاش کردم و گفتم:
- چی؟
- از فردا برنامه عوض می شه ...
- یعنی چی؟
- یعنی اینکه شروین سالار فردا می یاد ... باید پلان های مخصوص اونو زودتر بگیریم چون دو هفته بیشتر فرصت نداره ...
- جدی؟!!!!
- آره ...
آرشاویر اومد و خیلی بی توجه به ما نشست روی مبل کناری شهریار و مشغول پوست گرفتن پرتغالی که تو دستش بود شد ... می دونستم از فوضول اومده نشسته اینجا ... بی توجه بهش گفتم:
- پس باید قسمتای مخصوص به اونو بخونم ... کلیپ چی می شه؟
- همه پلان هاشو که گرفتیم می ریم واسه کلیپ ...
- با این حساب دو هفته پر فشاری داریم ...
- آره می دونم توی این دو هفته گروه خیلی خسته می شن ...
- امشب کجا رو می گیریم؟
- همون پلان های فرارو ...
- اه ... بدم می یاد!
- چون بدت می یاد اینقدر قشنگ بازی می کنی خانوم قشنگ؟
یه دفعه آرشاویر گفت:
- راستی شهریار ...
شهریار نگاش کرد و گفت:
- بله؟
کمی من و من کرد و گفت:
- هیچی ...
از اولش هم معلوم بود هیچی نداره بگه ... فقط یه لحظه نتونست جلوی خودشو بگیره ... لال شی توام شهریار! خانوم قشنگ چی بود این وسط؟ آرتان که کمی دورتر از ما نشسته بود هم پوزخند زد ... اونم شنیده بود فکر کنم .... شهریار یه دفعه بدون مقدمه گفت:
- آرشاویر ... گیتارت رو آوردی؟
آرشاویر هم بدون مکث گفت:
- همیشه همراهمه ...
- پس بدو بیار یه آهنگ برامون بزن ... تا شارژ شیم بریم سر فیلمبرداری ....
آرشاویر اخمی کرد و گفت:
- می دونی که اهل اجرای زنده نیستم ...
- خواهش بابا ... کلاس نذار جون من ... یه آهنگ فقط ... خسته شدیم این چند وقته ...
منم با نگام یه جورایی داشتم التماسشو می کردم ... دوست داشتم بخونه ... دوست داشتم استعداد همسر آینده امو به چشم ببینم ... آرشاویر سنگینی نگامو حس کرد ... سرشو بالا آورد و نگام کرد ... التماس نگامو دید ... سریع از جا بلند شد و گفت:
- اوکی ... ولی فقط یه آهنگ ...
همه اونایی که دور و اطراف بودن با شادی دست زدن و منم لبخندی به وسعت همه علاقه ام بهش زدم ....
رفتن و برگشتنش چند دقیقه بیشتر طول نکشید ... گیتار مشکی رنگشو از توی کاورش کشید بیرون ... ترسا شیرجه زد روی مبل کناری من و گفت:
- آخ جون اجرای زنده داریم؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
- فکر کنم ...
خدمتکار داشت بین همه کاپوچینو پخش می کرد ... چه فضایی شده بود ... هوای دم غروب ... نم نم بارون که داشت می بارید ... کاپوچینو و یه موسیقی زنده از طرف کسی که دوستش داشتم ... آرشاویر گیتارشو گرفت توی بغلش و رو به جمعیت مشتاق گفت:
- یه آهنگ زبون اصلی می خونم ... ایرادی که نداره ؟
صدا از کسی در نیومد ... انگار برای کسی مهم نبود چی می خونه ... مهم فقط خوندنش بود ... ترسا پچ پچ کرد:
- جون من واقعا شوهرته؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
- آره ولی هیچی نگو ... حتی طناز هم نمی دونه ...
- ولی آخه چرا؟!
- بعدا برات می گم ...
- من می رم فوضولی ...
ریز خندیدم و گفتم:
- تری!
اونم خندید و گفت:
- زبانت خوبه؟!
- ای بد نیست ... ولی خیلی هم خوب نیست ...
- یعنی الان هر چی بخونه می تونی بفهمی؟
- فکر نکنم ...
- پس برات ترجمه می کنم ... شاید می خواد واسه تو بخونه ...
با قدردانی نگاش کردم ... بالاخره صدای سیم های گیتار بلند شد و پچ پچ ما هم در دم خفه شد ... با همه وجودم گوش شده و با چشمام خیره شده بودم به دستاش که با ناخنای بلندش آروم آروم با سیمای گیتار بازی می کرد ...


برچسب‌ها: رمان توسکا, رمان توسکا قسمت یازدهم
»
>» موضوع : رمان توسکا
 

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان | کد و ابزار وبلاگ نویسی

مرجع دانلود نرم افزار و ابزار بازی

کد آهنگ | ابزار وبلاگ نویسی | قالب میهن بلاگ