X
تبلیغات
❤رمانکده گلها 27 ❤

تبلیغات در گلها 27

به رنگ شب5
» نویسنده : بهــزاد زمان ارسال : 18:53

-شما و پدر خجالت بکشید که این ازدواج را به من تحمیل کردید-گذشته ها گذشته مادر... دیگه تمومش کنسپس لحن التماس آمیزي به خود گرفت و افزود :-سروش تو قسم میدم به جون خودم که نگذاري سیما چیزي بفهمهمقاومت در مقابل مادر براي سروش سخت بود. دست روي چشم گذاشت و به معنی اطاعت سر خم کرد.منزل افشاري باغی به مساحت دو هزار متر مربع باساختمانی مجلل و شیک که درست در میانه باغ خودنمایی می کرد. اطرافساختمان کاملا گلکاري شده بود و درختان میوه و تزئینی بیشتر درکنارهاي دیوار باغ، بین جدولهاي سیمانی، به چشم میخورد. در سمت راست ساختمان استخري بزرگ قرار داشت که تا شغاع دو متري اطراف آن با سنگ هاي رودخانه اي تزئینشده بود. در سمت چپ ساختمان فضایی در حدود سیصد متر مربع چمن کراي شده بود که در حشیه و میانه آن، گل هايزیبایی به رنگهاي مختلف روییده بود که بی شباهت به فضاي پارك نبود.چندین درخت کهنسال در این محوطه سایه افکندهو فضاي بسیار مفرحی به نمایش می گذاشت. از مقابل در ورودي ساختمان تا میانه محوطه چمن، سنگفرش شده بود و تا زیردرختان که آلاچیقی با میز و صندلی در آنجا قرار داشت، ادامه یافته بود. از کنار استخر و این محیط چمن کاري تقریبا تاکنارهاي دیوار که درختان میوه و سروهاي سر به فلک کشیده قرار داشتند چیزي به چشم نمی خورد، مگر باغچه هايکوچکی از گل. جلال دستور داده بود تا آن شب تمام این فضاي باز را از میز و صندلی پر کنند. زن و مرد از فضاي زیبا و مفرحباغ لذت می بردند .شاید اکثر پسران فامیل در دل آرزو می کردند که جاي سروش می بودند و روزي مالک این باغ زیبا می شدند، زیرا جلال دروصیت نامه خویش این خانه را به سیما بخشیده بود. جلال براي همسرش مهوش و فرزندانش امیر،سیما و مینا هر کدام یکقسمت از ثروت و مایملکش را در نظر گرفته بود این خانه، تنها بخش از ارثیه اي بود که به سیما تعلق داشت. بخش عظیم ثروت جلال در شهر شمالی رشت قرار داشت، که شامل زمینهاي چایکاري، برنجکاري و باغهاي زیتون می شد ونیز تعداديمغزه و آپارتمان در تهران داشت .دقایق به سرعت سپري می شدو رفته رفته زمان خداحافظی فرا می رسید. سیما بیشتر دور و بر مینا و مهوش می پلکید وازمصاحبت آنها کمال استفاده را می برد. انگار که سالهاي سال از آنها دور بوده است و مینا مدام با مزه پرانی او را وادار بهخنده می کرد و تلخی جدایی را کامش زایل می نمود .جشن و شادي آن شب تا حدود ساعت ده طول کشید. مدعوین آهنگ رفتن می نمودند و به فاصله چند دقیقه از یکدیگربرخاسته و با تبریک مجدد آنجا را ترك کردند تا جایی که جز خانواده آقاي مقامی و افشار کس دیگري باقی نماند. جلال کهانسان آدابدانی بود، از قبل دستور طبخ شام را داده و الحق سنگ تمام گذاشته بود. دو خانواده تا پاسی از شب گرد هم جمعبودند و پس از صرف شام به گفتگو نشستند. هر کس راجع به کار و حرفه خویش داد سخن می داد و از مزایا و مشقت هايآن سخن به میان می آورد. سیما از علاقه اش به رشته معماري و ادامه تحصیل در آن مقطع سخن به میان آورد در این میانجمشید تنها مشوقش بود، در حالی که براي کمک قول هایی نیز می داد. سروش زیاد قاطی نمی شد و گاه پاسخ سوالهايپرسیده شده را می داد. تنها مسئله اي که او را وادار به حرف زدن می کرد موضوع ادامه تحصیل سیما بود. زیرا با خود میاندیشید اگر سیما مشغول درس خواندن و بعد از مدتی هم روانه داشگاه شود خود به خود از هم دور خواهند شد .لحظه خداحافظی، سروش و سیما هر یک پشت فرمان اتومبیل خود قرار گرفتند. و پس از خداحافظی ، از نظر خانم و آقايافشار دور شدند. سروش بی حوصله به محض اطمینان از دور شدن پا روي پدال گاز فشرد وبه سرعت اتومبیلش افزود؛ طوريکه در چند لحظه حدود صد متر از سیما فاصله گرفت در قاصله چند ثانیه تقریبا ار دیدش محو شد. سیما در رانندگی تبحرداشت، در حالی که جز مینا کسی از دیوانه بازي هایش اطلاعی نداشت .در آن لحظه فکر کرد سروش سر به سرش می گذارد. تصمیم گرفت تبحرش را به رخش بکشد، با این فکر، کمربند ایمنی رابست و بر سرعت اتومبیلش افزود در آن نیمه شب در بزرگراه اتومبیل زیادي در تردد نبود، پس از چند لحظه از سروشسبقت گرفت. به محض مشاهد سیما، پاي سروش روي پدال گاز شل شد و با نگاه متعجب در تعقیب اتومبیل سیما به حرکتدرآمد. اتومبیل سیما مسافتی پیمود و با سرو صداي لاستیک ها دور خود چرخی زد و متوقف شد .نفس در سینه سروش حبس شد و عرق سرد روي پیشانی اش نشست. فکر کرد عن قریب اتومبیل سیما واژگون گردد. اما سیما خونسرد دنده عقب گرفت و با سرعت سرسام آوري به موازات او ترمز کرد. خنده نمکینش را تحویل داد گفت :-خوشت اومد .سروش هاج و واج بود. عدم عکس العمل او سیما را وادار به حرکت کرد. سروش پس از مکثی طولانی به خود آمد. با آنکهشجاعت دیوانه وار سیما را تحسین کرده بود، اما این موضوع از عصبانیتش نمی کاست. با ورود به پارکینگ، برافروخته بهاتومبیل سیما نزدیک شد، دو دستش را روي در گذاشت و مانع از خروج او گردید. عبوس در چشمان سیما خیره شد، اما بازدل بی تابش لرزید. هر گاه در چشمان سیاه این دختر خیره می شد، احساس می کرد در ظلمت شب در چهی عمیق افتادهاست و توان بیرون آمدن از آن را ندارد. براي فرار از دام چشمان این غزال سیه چشم، چشم بست وباز کرد، اما صدایشآشکاره می لرزید :-تو کله ات بوي قورمه سبزي میده دختر!؟لبخند سیما آتش به جانش انداخت. سست و بی اراده شد، اما عصبانیتش فروکش نکرده بود، به زحمت نگاهش را دزدید.چرخی زد و به گلگیر جلو تکیه داد و گفت :-هیچ وقت... دیگه هیچ وقت نبینم از این دیوونه بازي ها در بیاري... نمی تونم جواب پدر و مادرت رو بدم .-تو فقط براي جواب به پدر و مادر نگران شدي یا براي خودم؟-مسلمه که براي خودت... بین صد تا پسر دیوونه مثل تو گیر نمیاد!... ببین سیما!دلم نمی خواد تورو مرده ببینم... می فهمی؟-باشه... حالا چرا ناراحت شدي؟ دفعه آخر... قول میدم .سیما پیاده شد و مقابل سروش ایستاد. با نگاه پر شرار، آتش به جان او انداخت و گفت :-بخشیدي؟سروش به جاي جواب فرار را ترجیح داد و به سمت آسانسور دوید. سیما مقابل در بسته آسانسور، لاقید شانه بالا داد،مجبوربود وسایلش را به تنهایی حمل کند، از این رو چمدانش را از صندوق عقب برداشت و منتظ پایین آمدن آسانسور ماند درطبقه سیزدهم در آپارتمان شماره 609 باز بود. چشم چرخاند ولی اثري از سروش دیده نمی شد، براي تعویض لباس به سوياتاق خواب رفت، دستگیره را چرخاند اما در از داخل قفل شده بود. حسابی دست و پایش را گم کرده بود، عقب عقب رفت وروي کاناپه ولو شد. فکر کرد همین ابتداي زندگی مرتکب خطا شده و سروش را از خود رنجانده است، کلافه در انتظار نشست. شاید سورش نرم می شد و براي ناز کشیدن بیرون می آمد... اما انتظارش بیهوده بود. بالاخره خستگی روز و بیخوابی شبگذشته اثر خود را گذاشت و او با همان لباس و آرایش روي کاناپه به خواب رفت .سروش گره کراواتش را شل کرده بود، حوصله لباس عوض کردن نداشت. ولو شده بود روي تخت و سیگار پشت سیگار دودمی کرد. گفتی که با احساس دوگانه خویش در جنگ بود و از یک سو آرزو می کرد سیما در بزند و او پر تمنا در بگشاید و ازسویی یاد قول و قسم خود افتاده بود و احساس می کرد باید با احتیاط بیشتري با این افسونگر زیبا رفتار کند .تقریبا یک پاکت سیگار دود کرد. در یان مدت صدایی از سیما برنخاست. عقربه هاي ساعت به پنج صبح نزدیک می شد کهدلشوره امانش رابرید. بی سرو صدا از اتاق خارج شد، کلید برق را زد. نگاهش روي کاناپه خیره ماند،سیما با همان هیبت رويمبل به خواب رفته بود. چهره مظلوم و بچگانه او، دل سروش را نرم کرد. نزدیک سیما شد. مژگان بلندش روي گوديچشمانش چتر انداخته بود. الحق که چشم و ابروي این دختر مثال زدنی بود. ابروان بلند و کشیده او مثال دو شمشیر تیز وبران، چنان بیننده را تحت تأثیر قرار می داد گه گوئی با شمشیر به جنگ دشمن رفته و او را مغلوب خویش ساخته است.بینی کوچک و سر بالا با لبانی گوشتالود و خوش فرم او مثال فرشته ها ساخته بود .مسحور این همه زیبایی با دلی پر از تمنا پائین کاناپه زانو زد. تمام زیبایی هاي او را ستود. دیگر تاب و توام از کف داده بود ویاراي مقاومت در مقابل هدیه اي که خداوند به او ارزانی داشته بود، نداشت .براي رسیدن به کام دل زبان در کام چرخاند، اما بی اراده نام الهه بر زبانش جاري شد. ناگهان از حالت طبیعی خارج شد. لبگزید و بی محابا به اتاق خواب پناه برد. دیوانه وار به دور خود می چرخید.یاد الهه، فکر خیانت به او و قسمش او را در هم میپیچید. الهه عشق ار دست رفته اش بود، در حالی که هنوز آتش آن عشق در سینه اش فروزان بود وسیما! دختري که بدونخواست و اراده او وارد زندگی اش شده بود. چون کلافی سردر گم در خود می پیچید، احساس می کرد تمایلش به سیما ازروي هوس و غرایز نفسانی است، از این رو عصبانی پائین تخت زانو زد و بی اراده و به دفعات سر به لبه آن کوبید. با این عملدردي شدید در پیشانی خود احساس کرد کمی عقب کشید و چهار زانو نشست .سیگار آتش زد. پک پک پک... اما کلافه بود و چون یک بیمار روانی رفتارهاي عجیبی داشت. وسوسه خروج از اتاق و تصاحبسیما او را به مرز جنون می کشاند. جادبه  را در هوا پخش کرد و آتشش را نمایان ساخت. تا به خود آمد، سوزش شدیدي پشت دستش احساس کرد. دلش می خواستفریاد بزند، اما فریاد را در گلویش شکست و مثل مار به خود پیچید .ساعت از ده صبح گدشته بود که چشمباز کرد. بلافاصله وقایع شب گذشته در مقابل دیدگانش به رقص درآمد. عصبانی و کلافه از رفتار کودکانه خود، برخاست و بااحتیاط وارد اتاق خواب شد. روي تخت کاملا دست نخورده بود. باید لباس عوض می کرد. تخت را دور زد. سروش با کت وشلوار روي زمین خواب بود و دور و برش مملو از خاکستر و ته مانده سیگار بود. خم شد فیلترها را در زیرسیگاري انداخت وبا لبه قوطی کبریت خاکسترها رو جمع کرد. سپس از کمد دیواري بالس و ملافه برداشت، ملافه را روي سروش کشید و بالشرا نزدیک سر او قرار داد .چهره پف کرده سروش حکایت از دگذراندن شب قل داشت و او تقصیر این را کاملا بر عهده خود می دید و به شدت خود راملامت می کرد. با فکر جبران، بلافاصله پس از تعویض لباش آماده طبخ ناهار شد. از شیرین شنیده بود که سروش عاشققورمه سبري است. بنابراین براي ناهار قورمه سبزي تدارك دید. میز آشپزخانه را به طرز زیبایی چید. با هندوانه سبديدرست کرد و قاچ هاي قالب زده هندوانه را درونش قرار داد. با خیار و گوجه فرنگی اشکال گوناگون درست کرد و روي ظرفسالاد را تزئین نمود .پس از فراغت براي رهایی از آرایش شب گذشته حمام گرفت. عقربه هاي ساعت دیواري یک بعداز ظهر را رد کرد بود کهسروش تکانی به خود داد و چشم باز کرد. با احساس سوزش پشت دست چپش با اوقات تلخی نیم خیز شد. اجساس کردتمام استخوانهایش خرد شده است. چرخید و به سمت پهلو قرار گرفت متوجه بالش و ملافه شد کمی گردنش را ماساژ داد وگوش تیز کرد. در سکوت، صداي آب از سمت حمام شنیده می شد. به سختی بلند شد و به دستشویی رفت و به جان جعبهکمک هاي اولیه افتاد، پماد سوختگی زدي و چسب چسباند ، سچس به آشپزخانه رفت، به شدت احساس ضعف و گرسنگیمی کرد. بوي خوش قورمه سبزي تمام فضاي خانه را آکنده بود و این بر ضعف و گرسنگی اش می افزود .با مشاهده میزي که به آن زیبایی آراسته شده بود کاملا به اشتها آمد و با ولع برشی از هندوانه در دهانش گذاشت. از قابلمههاي روي اجاق گاز، بخار بر می خاست بوي خوش برنج ایرانی و قورمه سبزي دل مرد شکموئی مثل او را به قار وقور انداختهبود. کتري قل قل می زد و از کنار قوري چینی بخار به سمت بالا متصاعد می شد . فنجانی برداشت و چاي ریخت و پشت میز آشپزخانه نشست .سیما دقایقی قبل از حمام خارج و متوجه حضور او در آشپزخانه شده بود. از این رو در لباس عجله به خارج داد. شلواريسفید رنگ با فاق کوتاه، بلوزي جلو باز به زنگ آبی آسمانی که بند کمرش روي شکم گره می خورد به تن کرد. گیسونش راچندین بار در هوا چرخاند تا کمی از رطوبتش گرفته شود و با سشوار مقدار دیگري از رطوبت آن را گرفت، ولی گیسوانش آنقدر پر پشت و بلند بود که کاملا خشک نشده بود و هنوز نمدار بود. برس کشید و گیسوانش را رها ساخت. کرم و بعد ریملزد. ماتیک مالید و از اتاق خارج شد. سروش چاي می نوشید. گره کراواتش پائین کشیده و سرش شانه نشده بود. قیافه هپلیهپولی اش هم جذاب بود .سیما با دلهره جلو رفت و با صداي گرم و گیراي خود سلام کرد. صداي گرم او سروش را متوجه خود ساخت. سر بالا گرفت.نمی دانست چرا ولی بی اختیار برخاست و سلام کرد. سیما لبخند همیشگی خود را به رویش پاشید و گفت :-براي دیشب معذرت می خواماما سروش محو تماشاي خورشید زیبایش شد. سکوت او سیما را وادار کرد تا با طنازي بپرسد :-چاي یا ناهار؟سروش چشم بست و گفت :-اگه ناهار حاضره، بیشتر ترجیح میدمسیما خم شد و فنجان نیم خورده چاي را از مقابل سروش برداشت. وقتی قصد چرخیدن کرد. پرده اي از گیسوان نمدارشروي صورت سروش سر خود و بار دیگر او را متوجه خود ساخت. از این رو سراسیمه پنجه در مچ او انداخت، نفس در سینهسیما حبس شد. اما سروش به محض مشاهده چسب زخم، چشم بست و پلکهایش را محکم فشرد. لحظه اي بعد با دندانغروچه در حالی که مستأصل به نظر می رسید، صندلی را عقب کشید و بی محابا بیرون زد .گریه هاي شبانه و اوقات تلخی هاي روزانه اش با یافتن یک شغل مناسب در یک آزمایشگاه تشخیص طبی دولتی کمتر شد.در فاصله چند روز تشریفات اداري انجام شد و پس از مصاحبه و ارائه مدارك لازم در آن محل مشغول به کار شد. این امرموجبات خوشحالی زاید الوصفی را در وجودش فراهم کرد و کمی به رفتارش تعادل بخشید. عاطفه نیز درصدد بدست آوردن  دل او و ایجاد رابطه اي نزدیک تر و صمیمی تر به عنوان شیرینی استخدام تدراك یک پارتی به یادماندي را داد. آن شبآپارتمان صد متري اسکوئی پذیراي دختران و پسران شلوغ قرن بیست و یک بود. امان اسکوئی پس از مدتها کار بی وقفه، بامشاهده شور و نشاط آنها خستگی در می کرد .در میان مدعوین جوانی بلند قامت و چهار شانه، حضور داشت که هیکل ورزیده اش با بازوانی قوي ماهیچه هاي در همپیچیده از زیر تی شرت تنگ و چسبانش به خوبی نمایان بود. چشم و ابروي سیاه همراه با پوستی سبزه و گیسوانی بلند کهروي شانه اش ریخته بود جذابیت مردانه اي به چهره اش می بخشید .مهرداد پسر برادر عاطفه بود که سه روز قبل از فرانسه وارد ایران شده بود و عاطفه که فرصت دیدار او را نیافته بود بهتر دیددر جشن آن شب به بهانه تازه کردن دیدار و معرفی اش به امان و الهه از او دعوت به عمل آورد. مهرداد توانسته بود در بدوورود توجه دوستان الهه را به خود جلب کند از این رو الهه شربت به دست شروع به پذیرایی کرد تا آنکه مقابل مهرداد رسیدو با طنازي تعارف کرد . مهرداد که از مدتها قبل محو تماشایش بود با لبخند لیوانی از داخل سینی برداشت؛ امابعد، پشیمانشده باشد، لیوان را در جایش قرار داد و سینی را از دست الهه گرفت و روي میزي که کنارش قرار داشت گذاشت و گفت :-پذیرایی رو بگذار به عهده دیگران... تو فقط از مهمانی ات لذت ببر-رسم فرانسوي هاست؟مهرداد به روي خود نیاورد، صحبت را عوض کرد و گفت :-می دونی عمه عاطفه هیچوقت درباره شما درست و حسابی چیزي نگفته بود .-شاید قابل ندونسته-این چه حرفیه!... ولی فکر کنم دلیلش رو بدونم... عمه عادت داره آدم رو سورپریز کنه .-عمه لطف دارندالهه لبخند پر شیطنتی زد و چند قدمی از او فاصله گرفت، اما مهرداد با لهجه فرانسوي او را مخاطب قرار داد :-هی ... مادام !الهه ایستاد فقط سر چرخاند و از گوشه چشم نگاه کرد و گفت :-بله مسیو -دریا... می تونم دریا صدات بزنممجلس حسابی گرم بود، اما الهه بی صبر و قرار، هر چند دقیقه نگاهی به ساعتش می انداخت. عقریه ساعت به هشت نزدیکمی شد که زنگ آیفون او را سراسیمه کرد. مهرداد جزئیات حرکات او را زیر نظر داشت و از برخورد و عملکرد او به خوبیحدس می زد که شخصی این دختر را این گونه بیتاب ساخته است، فقط می تواند یک مرد باشد.با احساسی که نمی دانستچه نامی برآن بگذراد، بی صبرانه منتظر ورود مهمان الهه ماند. الهه دکمه آیفون را زد و شتابان بیرون دوید .نفس مهرداد حبس شد و چشمانش در انتظار دیدار رقیب به در آپارتمان خیره ماند. جوان تازه وارد در مدت دو ساعت چنانخود را مالک الهه فرض می کرد که حسادت، تحمل دیدار رقیب را از او سلب کرده بود. سروش بنا به اصرار بیش از حد الههاین دعوت را پذیرفته بود. او می اندیشید در قبال جفایی که به عشق الهه کرده است، پذیرش این دعوت برآورده ساختنکوچکترین خواسته یار می باشد. از این رو با دسته گلی زیبا از رزهاي زیبا از رزهاي قرمز از پله ها بالا آمد و آن را با لبخندتقدیم الهه کرد. لبهاي الهه به خنده گشوده شد . ردیفی از صدف هاي سفید را به نمایش گذاشت :-واي سروش چقدر قشنگه... مرسی ...قابل شما رو نداشت، دلم می خواست دسته گلی بعدي رو براي عروسی ات بیارم .-ولی من به همه گفتم که ما نامزدیم-ولی الهه ...-نمی تونی چند ساعت فیلم بازي کنی؟سروش وقتی التماس را از آبی چشمان الهه دید، بدون اعتراض لب فرو بست. او قبل از همه با استقبال گرم عاطفه و امان روبهرو شد. امان مشتاق دیدار او از نزدیک بود و البته از لحاظ ظاهر در دل به انتخاب دخترش آفرین گفت. مهرداد شق و رقتکیه زده بود به مبل سلطنتی و آرنج را تکیه دسته مبل ساخته بود. خونسرد و موشکافانه چشم به سروش داشت. رقیب قدربود و از میدان به درکردن او دشوار می نمود .این موضوع او را حسابی کلافه کرده بود. باید سروش را محک می زد. به همین دلیل مترصد رسیدن فرصت شد و بالاخرهزمانی که دوستان الهه گرد عاطفه جمع بودند پهلو به پهلوي او ایستاد. چشم به لبهاي خندان ترانه دوخت و گفت :-نمی دونم خدا این همه فرشته رو چطور آفریده سروش با تعجب به او نگاه کرد و پرسید :-براي فرشته بودن زیباي کافیه!؟-فکر می کنی چی کم داره!؟سروش کنجکاو پرسید :-ببخشید شما رو بجا نیاوردممهرداد چرخی زد و رو در روي سروش دست دراز کرد و گفت :-مخلص شما مهردادمهرداد فرصت را غنیمت شمرد وباب مصاحبت را باز کرد. الهه متوجه خوش و بش آن دو شد. دوست نداشت بین مهرداد وسروش دوستی ایجاد شود. می ترسید سروش لو برود و مهرداد متوجه تأهل او گردد. به همین دلیل جلو رفت و گفت :-سروش!یه لحظه میايسروش دستش را بالا برد و گفت :-صبر کن اومدممهرداد چشمان تیز بینی داشت و حلقه اي که در انگشت کشیده سروش می درخشید از چشمانش مخفی نماند. ناگهان دستچپ سروش را گرفت و گفت :-مثل اینکه شما دو نفر ازدواج کردید و همه ما بی خبریم-این ... این... حلقه ... چیزه ...سروش به لکنت افتاد اما الهه به دادش رسید و گفت :-من ازش خواهش کردم یک حلقه بخره و دستش کنه... اشکالی داره؟-لزومی داشت؟... اونم قبل از نامزدي-دلم نمی خواد دخترا دوره اش کنند-خب زبون داره!... می تونه به دخترهاي سمج بگه یه فرشته خوشگل مثل تو رو دارهنگاه تند سروش نشان داد از نحوه بیان مهرداد خوشش نیامده است. با نگاه و لحن تند گفت :-شما عادت داري در مسائل خصوص دیگران دخالت کنی؟مهرداد جا خورد و گفت :-آه... نمی خواستم فضولی کنم... فقط کمی کنجکاو شدم... الهه حق داره بترسه که مردي مثل شما رو از دست بده .بعد به علامت تسلیم دستها رو بلند کرد و در حالی که سر تکان می داد قدمی به عقب گذاشت و فاصله گرفت. الهه نفسحبس شده اش را بیرون داد :-نمی تونستی این لعنتی را در بیاري؟فقط قرار بود یه تبریک کوچولو بگم و برم. نمی دونستم باید مواخذه بشم. چرا نمی گی متأهلم و هیچ رابطه اي میون ما وجودندارهانگشت الهه رو لبش سرخورد و گفت :-هیس... می شنوندسروش با غیظ روي از الهه گرفت اما چشمش به مهرداد افتاد، گفت :-از اون پسره احمق اصلا خوشم نیومدمهمونی تا نیمه شب ادامه یافت و وقتی عقربه هاي ساعت یک بامداد را نشان داد او آهنگ رفتن کرد. الهه می دانست کهسروش نگران تنهایی سیما درخانه است. این اواخر دچار حسادت شدیدي شده بود که به هیچ عنوان قادر به کنترل آن نبود،از این رو در اداي هر جمله ناسزایی نیز براي سیما چاشنی آن می کرد. در آن لحظه نیز وقتی سروش براي رفتن به خانه عجلهنشان داد، ترش شد و با لحن تند و زننده اي گفت :-مثل اینکه دختره پاك عقل و هوش از سرت برده. از وقتی اومدي همش به ساعتت نگاه کردي .سروش سکوت کرد و الهه افزود :-بگو... خجالت نکش. بگو که بیشتر از من دوستش داري. بگو که به همین راحتی من رو فراموش کردي-این طور نیست. سیما فقط نوزده سال داره... تو اگه تا این وقت شب تنها بمونی نمی ترسی؟-نه، از چی بترسم !-خب شاید سیما ترسو باشه -اي بابا! نترس... آل نمی بردش-الهه!... خواهش می کنم کمی منطقی باش-منطقی!؟... در چه مورد؟... یه نفر عشقم رو از چنگم در آورده. به من نگاه کن!... من الهه هستم!سروش .قلب سروش در هم فشرده شد. با آنکه از الهه اجتناب می کرد اما همچنان او را دوست داشت. از این رو لحن ملایمی به خودگرفت و گفت :-ما همه حرف هامون رو زدیم، بگذار زندگی ام رو بکنم.بیشتر اوقات در تنهایی سپري می کرد زیرا سروش چنان خودش را مشغول کار و شرکت ساخته بود که وقتی به منزل میرسید شام خورده و نخورده به بستر می رفت و صبح روز بعد، قبل از آنکه مجالی براي یک گپ صمیمانه بوجود بیاورد منزلرا ترك می گفت. اجتناب او، به همراه برخوردهاي سرد و بی تفاوت، براي سیما جاي سوال داشت؛ براي دختري که تجربهچندانی از زندگی نداشت، سکوت و انتظار بهترین گرینه بود .اما آنن شب فرق داشت. سروش هیچ گاه تا آن ساعت بیرون از خانه نمی ماند. با این احساس که اتفاقی براي او افتاده استدلشوره عجیبی پیدا کرد. چندین بار به تلقن همراه او زنگ زد، ولی تلفن خاموش بود. تلفن شرکت نیز زنگ می خورد ولیکسی پاسخگو نبود. با گذشت هر لحظه دلشوره اش مضاعف میگشت. بیتاب با رسیدن عقربه ها به ساعت دو و نیم، بی تأمللباس پوشید و سراسیمه بیرون زد .نگهبان با مشاهده او با کمر خمیده اش به آرامی جلو آمد و علت را جویا شد،سیما گفت :-سروش دیر کرده، نگرانم عمو جلال!... تو رو خدا در رو باز کنعمو جلال کمر خمیده اش را جلو داد و در حلی که می گفت: " خودت رو ناراحت نکن. ان شاء ا... که اتفاقی نیافتاده"، باشتاب در پارکینگ را باز کرد. سیما بی توجه به حرفهاي عمو جلال، پشت فرمان نشست و استارت زد. اتومبیل از جا کندهشد، ولی مقابل در پارکینگ با چراغهاي پر نور اتومبیل سروش مواجه و مجبور به توقف شد. آسوده خاطر نفس عمیقیکشیدد و بلافاصله دنده عقب گرفت و راه را براي اتومبیل باز کرد وقبل از آنکه سروش پیاده شود، بی تأمل با اسانسور بالارفت. نگاه تند سروش در تعقیب او بود. عمو جلال در حالی که در را می بست، سلام کرد و سروش را متوجه خود کرد :-آقاي مقامی! خانم خیلی نگران بودند... عن قریب که طفلی سکته کنه... البته من بهشون گفتم که ناراحت نباشند و شماشکر خدا سلامتی .سروش به سردي جواب داد و به تندي بالا رفت. سیما مانتوي خود را در آورده بود و با عصبانیت در کاناپه فرو رفته بود. او دریک هفته اخیر بیش ازحد توانش صبوري کردهبود و اگر هر زن دیگري جاي او بود تا به حال کل طایفه اش را درجریانزندگی اش قرار داده و حسابی آبروریزي به راه می انداخت. سروش با دیدن چهره مصمم و عصبانی او حساب کار دستش آمداز این رو سعی کرد با پیشدستی چیزي هم طلبکار شود. قیافه حق به جانبی گرفت، سوییچ را پرت کرد، کتش را در آورد و باغیظ روي کاناپه کوبید و در حالی که گره کرواتش ر اشل کرد با چشمهاي تنگ شده غرید :-خانم این موقع شب کجا تشریف می بردن!؟سیما نگاه پر غیظی به او انداخت، ولی پاسخی نداد وروي گرداند. سروش برویش خم شد،یک دست به پشتی کاناپه و با دستدیگر چانه او را محکم گرفت و بالا داد، براق شد و گفت :-خوشم نمیاد زنم این وقت شب از خونه بیرون بره... بعد از این هر قدر هم که دیر کنم سرکار علیه اجازه نداري سرخود را هبیفتی دنبال بنده...شیر فهم شد؟سیما با غیظ دست سروش را پس زد، غم و اندوه توأم با عصبانیت در چشمان سیاهش موج مز زد، برافروخته او را هول داد.سروش تعادلش را از دست داد،سکندري خورد و با برخورد پشت پایش به لبه میز ایستاد. سیما رو در رویش ایستاد و گفت :-دلم می خواست او قدر مرد بودي که بتونی حقیقت رو بگی، اما انگار اشتباه گرفتممنتطر سروش نماند و به سوي تبعید گاهش دوید .سروش جا خورد، می تدانست حق با سیماست. او بدون بهانه از همسرش دوري می کرد و این با هیچ منطقی قابل پذیرشنبود. با این وجود رفتار سیما را حمل بر گستخاي او دانست و با عصبانیت به سراغ او رفت. سیما تاقباز روي تخت ولو شدهبود،چهره اش به صفیدي گچ می مانست و لبان داغ بسته اش بی شباهت به میت نبود. سروش عصبانی و برافروخته باچشمان سرخ نزدیک شد. در آن لحظه احساس تنفر دروجودش بع غلیان افتاده بود. وحشیانه چنگ در یقه سیما زد و با یکضرب او را از تخت بلند کرد و محکم به دیوار چسباند. سیما مثل موشی که در تله گرفتار آمده باشد لبریز از ترس شد.سروش سرد و خشن دستاها را از دو طرف سیما روي دیوار گاشت، چشم در چشم او دوخت و گفت :-دنبال مرد می گردي! خوب گوشهات رو باز کن ببین چی می گم... دفعه آخره که توي روي من می ایستی... این دفعه می گذرم، ولیدفعه بعد دندونهات رو توي دهنت خرد می کنمچرخید که بره ولی سیما آزرده از لحن تند و زننده او فریاد زد :-برو به جهنمسروش از کوره در رفت، چرخید و با پشت دست محکم سیلی زد. سیما روي تخت پرت شد،سروش ول کن نبود با چشمانگرد شده در چشمان او خیره شد و گفت :-بگذار روشنت کنم . اگه دلت مرد می خواد، بهتره به فکر پیدا کردنش باشی...، دیگه نمی خوام در این مورد چیزي بشنوم .سپس با خشم او را به عقب راند و از اتاق خارج شد. قلب سیما از رفتار ناشایست او به درد آمده بود. در حلی که بی صدااشک می ریخت مقابل آیینه ایستاد ،صورتش کاملا متورم و قرمز شده بود. سنگینی دست سروش را روي گونه اش احساسمی کرد. به سمت در رفت و آن را از داخل قفل کرد. همان جا پشت در نشست و به حال خود گریست. چه آرزوهایی که درسر می پروراند! گویی تمام محاسباتش غلط از آب در آمده بود وسروش آن مرد رویایی که او فکر می کرد نبود. مرد باشخصیتی که آداب سخن گفتن را رعایت می کرد! کسی که در درس اول و در کار ساعی و کوشا بود. فرزندي که آوازه نیکوبودنش دربازار پیچیده بود و همه حسرت داشتن چینین فرزند خلفی را می خوردند. تمام این رویا چقدر دور از ذهن مینمود. بالاخره پس از ساعتی گریه، با تأثیر قرص مسکن به خواب رفت. برخلاف او خواب از چشمان سروش گریخته بودو بارسنگینی را روي وجدانش احساس می کرد. زیادي تند رفته بود. حق را به سیما می داد. او مرد ترسوئی بو د که جرأت گفتنحقیقتی که با زندگی و آینده همسرش بازي مکرد. او حق نداشت به دلیل عشقی که به مادرش داشت، زندگی این دخترجوان و زیبا را نابود سازد. اگر سیما در این سن و سال کم شکست می خورد،شاید دیگر هیچ گاه خو را نمی یافت و از زندگیو عشق سرخورده می شد. حسابی از رفتار خود منزز شده بود، زیرا چنان با پشت دست در گوش سیما نواخته بود کهدستش هنوز درد می کرد، از این رو نادم و پشیمان خود را لعن و نفزین می کرد و در دل دعا می کرد استخوان صورت سیمانشکسته باشد .پشیمان و بیقرار، چند بار تا پشت اتاق سیما رفت، اما شرم جرأت در زدن را از او گرفته بود. بالاخره نزدکی طلوع خورشیدنادم و خجول پشت در اتاق سیما ایستاد. فکر عذرخواهی بود و راهی براي دلجوئی. دستگیره ر ا چرخاند، در قفل بود، ضربهزد. صدایی بلند نشد. دوباره در زد. سیما چشم باز کرد نیم خیز شد صداي سروش از پشت در شنیده می شد -سیما... سیما... خواهش می کنم در رو باز کن... سیما... سیما .صورتش گزگز افتاد، کرخ شده بود بلند شد مقابل آیینه ایستاد. حالش از خودش به هم خورد. نیمی از صورتش متورم و کبودبود چشم راستش از شدت تورم باز نمی شد. جرقه اي از نفرت درونش شد. صداي سروش هنوز از پشت در شنیده می شد.جلو رفت و در را باز کرد. سروش مات و مبهوت ماند اما سیما طعنه را چاشنی پوزخندش کرد، گفت :-چیه! برام صبحانه آوردي... ممنون آقاي محترم... شام دیشب کافی بودو با تنه زدن به او به سمت دستشویی رفت. سروش عین مجسمه خشکش زده بود گویی حرفهاي سیما را نشنید. ناگهان مثلاینکه تازه به خودش آمده باشد با چشمهاي گرد شده که مردمک آن ثبات خودش را از دست داده بود، صورتش را پوشاند.نفسهایش بلند بود. به سمت سیما چرخید ولی سیما در همان لحظه داخل دستشویی شد. دیوانه وار به اتاق دوید لباسپوشید و آفتاب نزده خانه را ترك کرد. حسابی گیج بود، سرگردان در خیابانها چرخ می زد و اشک می ریخت. هیچ وقت تااین حد رذل و کثیف نبوده است، چطور توانسته بود این عمل زشت را با دختري که نام همسرش را داشت انجام دهد. به هیچچیز فکر نمی کردف نه شرکت، نه گذر زمان. از وقتی از خانه بیرون زده بود،بیهوده وبی هدف خیابانها و اتوبانها را دور می زد.ناگهان مثل برق گرفته ها ترمز کرد و دور زد و راه نیاوران را در پیش گرفت. پس از طی مسافتی و عبور از چند خیابان اصلیو فرعی مقابل در سبز رنگ و رو رفته اي متوقل و پیاده شد. زنگ زد،صداي ضعیفی از پشت در شنیده شد: "کیه؟ "دعا دعا کرد که نادر هنوز در این خانه سکونت داشته باشد. به مجرد باز شدن در گل از گلش شکفت و نادر را در آغوشکشید. نادر لب غنچه کرد، چسباند به گون چب، گونه راست، زل زد توي چشمهاي سروش و گفت :-باورم نمیشه پسر!تو کجا؟ اینجا کجا؟... چی شده یادي از فقیر فقرا کردي داداش؟ صداي سروش در امواج صوتی سه موتورسوار کله خراب گم شد :-دلم خیلی تنگ شده بود... به جون تو همیشه یادت هستم ولی فرصتش رو نداشتمنگاه ملامت بار نادر تا ته کوچه دنبال ویراژ موتور سواران بود ولی زبانش تعارف گر سروش بود :-بیا تو... بیا تو پسرکه خیلی باها حرف دارممنزل نادر روي تپه هاي بالاي نیاوران قرار داشت. آنها از راهرو کوچک گذشتند و از پلکان ده پله که به حیاط منتهی می شدبالا رفتند. اتاق نادر درحیاط پائینی بود بقیه ساختمان مسکونی در پلکان بالاتر و به اصطلاح حیاط بالایی قرار داشت. سروش کنار درخت انار که کرك و پرش ریخته بود و فقط انارهاي ترك خورده اش را نگاه داشته بود گذشت. پاي پله آخري ایستادگفت :-اهل خونه خواب نباشند-بابا مگه اونا دیو دو سر هستند که تا لنگ ظهر بخوابند-مگه ساعت چنده؟ !-خوبی که ساعت به دستت بسته است... یادهه جناب-نمی خواي یاا... بگی-ما اونطرف نمیریم بیا اینجا تو اتاق خودمسروش گوشه اي از اتاق را براي خود انتخاب کرد و همان جا نشست. نادر از دوستان دوران دبیرستان و دانشگاهش بود.سروش معماري می خواند و باید دوره کارشناسی ارشد طی می کرد و بدین ترتیب نادر پس از گرفتن لیسانس عمران رفتهرفته از او فاصله گرفت بنابراین مدت مدیدي بود که یکدیگر را ملاقات نکرده بودند. نادر خوشحال از دیدار غافلگیر کنندهسروش، لحظاتی به قصد پذیرایی او را تنها گذاشت و چند دقیقه بعد با سینی انباشته از تنقلات بازگشت. نگاهی در چهرهخسته و کسل سروش انداخت و گفت :-غلط نکنم، صبحانه مبحانه یوخ-تو هیچ وقت آدم نمیشی نادر-آخه تو از آدمیت چه خیري دیدي که من رو دعوت می کنیسروش بی حوصله نیشخند زد و گفت :-راستش رو بخواي هیچی-بفرما آقا! این روزها نون تو خریته... از شوخی بگذریم... بیا جلو یه چیري بخور... مثل میت شديسروش با سر تشکر کرد و برش کوچلی از کیک را به دهان گذاشت. اما گویی لقمه خیال پائین رفتن نداشت. به سرفه افتاد.نادر از فلاسک چاي ریخت و به دستش داد. سروش هول هولکی حرعه اي سرککشید. اما سوخت و دست تکان داد جلويدهانش و به زحمت لقمه اش را قورت داد. نادر کاملا به روحیا او آشنا بود. فکر کرد مشکلی او را به آنج کشانده است. شروع کرد به حرف زدن. هز هر دري سخن راند تا آنکه بالاخره با کمی دست دست کردن به پشتی لم داد پا روي پا انداخت، گفت :-مشکلی پیش اومده؟-نه!... چطور مگه؟نادر در چشمان او خیره شد و گفت :-خودت خوب می دونی که به هر کس بتونی دروغ بگی به من نمی تونی-دست بردار نادر... دست بردار-بگو ببینم چته؟... تو بی خودي خونه نادر نیومديسروش آه کشید و گفت :-کاش همه مثل تو من رو درك می کردند-الهه که خوب تو درك می کنهنام الهه حسرت را میهمان لبهاي سروش کرد :-الهه... الهه... الهه... واااي-چیه!... بهم زدین؟-اگه بدونی چه بلایی سرم اومده!... اون وقت سراغ الهه رو از من نمی گیري-داري دقم میدي ... میگی چته؟سروش براي درد دل تردید داشت از این رو با من و من گفت :-من...من... من ازدواج کردم-پوف... مبارکه پسر... نصفه جونم کردي-آخه...آخه ...-آخه چی؟... حتما الهه خانم دمبت رو گرفته و از خونه پرتت کرده بیرونسروش دمق و به هم ریخته بود، حوصله شوخی نداشت برآشفت وبه یکباره ایستاد. کلافه و مستأصل آهنگ رفتن کرد. نادربا تعجب از رفتن او ممانعت بعمل آورد و گفت : -اي بابا!معلوم هست چه مرگته! بگیر بنشین بابا! غلط کردم... چشم دیگه شوخی نمی کنم-نادر به خدا حالم خیلی خرابه... شوخی نکنسروش لب باز کرد گفت. از سکته مادر، مخالفت پدر، عشق دیوانه کنند الهه، ازدواج با سیما و بی اعتنایی بعد از آننادر متعجب به فکر فرو رفت هیچ واژه اي براي دلداري به ذهنش خطور نمی کرد، گفت :-بهتره الهه رو فراموش کنی... اگه سیما دختري است با صفاتی که گفتی!حیفه... از دستش نده-باور کن الهه دخلی به این موضوع نداره. موضوع خود سیماست. من به اون علاقه اي ندارم. سیما یه زن تحمیلیه! زنی کهپدرم به من تحمیل کرد-میشه بگی اون چه شکلی داره که تو نمی تونی به عنوان همسر قبولش داشته باشی-میخواي باز جوشی ام کنی و بعد بگی متهم اصلی من هستم! خیلی خب پس گوش کن جناب بازپرس!اولا براي زندگی عشقنیازه که پدرم اون رو از من گرفت. من بدون علاقه نمی خوام هیچ ارتباطی با سیما داشته باشم. دوما سیما یه دختر دست وپاچلفتی و بی عرضه است. اون حتی نمی تونه از حق خودش دفاع کنه. داره مثل یه راهبه با من زدگی می کنه، ولی صداشدر نمیاد. اعتراض نمی کنه. دلم میخواد جلوم وایسته و بگه: "مرد! چه مرگته؟ اگه نمی تونی با من زندگی کنی تمومش کن".اما اون سربه زیر و ساکت، فقط به وظایف خونه داریش عمل می کنه و بس .-شاید براي خودش دلایلی داره. شاید هم روش نمی شه براي این مسئله با تو جدل کنه. شما هر دو به زمان نیاز دارید. بهشفرصت بده-می دونی نادر! تو مثل برادرم هستی براي همین باهات راحتم. سیما فکر می کنه با لباس و آرایش می تونه تو قلب من راپیدا کنه، ولی اون سخت در اشتباهه من با وسوسه این دختر زیبا مقابله می کنم-تو زده به سرت! تو افکار مالیخولیایی پیدا کردي. توقع نداشته باش یک زن رو در مدت یک ماه بشناسی ،شاید سالها بگذرهو تو همسرت ور نشناسی، اما در یک شرایط سخت، غیر قابل باور برات جلوه کنهسروش سر روي زانو گذاشت و گفت :-این چرت و پرت ها رو ولش کن... بگو با سیما چکار کنم!؟ اگه کسی بفهمه آبروم میره دیگه نمی تونم جایی سربلند کنم-خیلی داغونش کردي؟ سروش خجالت کشید و سر به زیر انداخت. نادر گفت :-یه چند روز برید مسافرت-جوك میگی!؟... ما روباش که با کی می خوایم بریم سیزده بدرنادر بلند شد رفت کنار در پرده را کشید، چنگ انداخت تو موهاي چتري جلوي پیشانی اش، خیره شد به آسمان، گفت :-می خواي بیاریش اینجا؟-خونه شما؟-آره... اتفاقا خواهرم نگین اینجاست... شوهرش رفته مأموریت، سکی دو هفته اي پیش ما می مونه... فکر کنم این طوريخانمت هم احساس تنهایی نمی کنه .مهوش در حال تدارك میهمانی پاگشا، تهیه فراوانی دیده بود. اما قبل از هر اقدامی ترجیح داد نظر سروش را براي زمان آنجویا گردد و چون روزهاي ابتدایی زندگی دخترش بود و ترجیحا رفت و آمدي نداشت، به همین دلیل تلفن را براي دعوتبرگزید، اما تماس هاي مکرر با تلفن منزل و موبایلهاي آن دو بیهوه بود. ترس و دلشوره وادارش کرد تا امیر و مینا را روانهمنزل دخترش کند .مینا مقابل برج مسکونی مینو ایستاده بود و بی نتیجه شاسی زنگ را می فشد. آپارتمان به آیفون تصویري مجهز بود،سیما باافسوس و اشک شهاد حرکات خواهر و برادر بود. در حالی که جرأت باز کردن در را نداشت. می دانست با آن شکل و شمایلدفتر چند هفته اي زندگی اش بسته خواهد شد. مینا ناامید شد. به طرف امیر چرخید و چانه بالا داد :-مثل اینکه خونه نیست... بریم .امیر یاد عمو جلال افتاد. اما قبل از آن بوق اتومبیل سروش لبهاي مینا را به خنده گشود :-خودشه! سروشه .اتومبیل سروش روي پل متوقف شد. دلهره روبه روشدن با انها را داشت

»
>» موضوع : رمان به رنگ شب
 

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان | کد و ابزار وبلاگ نویسی

مرجع دانلود نرم افزار و ابزار بازی

کد آهنگ | ابزار وبلاگ نویسی | قالب میهن بلاگ